|
كاش ميشد درون كوچه هاي سرد شهر؛
چشمه اي با وسعت درياي چشمت ديد و رفت كاش ميشد همچو پيچكهاي مو ... بر دل بي تاب تو پيچيد و رفت ، كاش ميشد ، به ياد روزگار خوب دور يك شبي با عشق تو ناليد و رفت كاش ميشد شاپرك شد در دلت، بر وجود چون گلت چرخيد و رفت كاش ميشد همچو پروانه های عاشق صفت، در درون آتش عشقت خزانيد و رفت كاش ميشد درون باغ سر سبز دلت ، سيبي ز رنگ روياي شبانه چيد و رفت كاش مي شد به عشق دريايي شدن، لحظه اي آرام ... بعد طوفان گرديد و رفت كاش ميشد يك شبي به رسم عاشقي روي چون ماه تو را بوسيد و رفت ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:4  توسط گروه ادبی وهاج
|
|